![]() |
![]() |
|
| نقطه سر خط |
|
همسفر تنها نرو بذار تا با هم بريم سرنوشتمون يكي هر دومون مسافريم تازه از راه رسيدم هنوزم خسته راه همسفر تنها نرو بذار تا منم بيام سخته دل كندن ازين شهر و دلبستگيا موندن از خونه جدا با همه خستگيا جون به لبهام رسيده تا به كي دربدري گرد غربت رو تنم كه بازم بايد بري بذار تا خستگي از اين تن خسته بره سخته دلبستگي از شهر دلخسته برخ اگه بذاري بيام من ميشم سنگ صبور گوش به قصه هات ميدم شهر غربت راه دور |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 9:54 توسط YeBgham |
|
|
هنوز يادم نرفته روزي كه اين بلاگ رو بستم چه حالي داشتم اما يه جورايي
لازم بود اين كارو بكنم شايدم گرد گيري دوبارش خيلي خوشايند نباشه چه
ميدونم مهم نيست آره باا مهم اينه كه مهم نيس چه خاطراتي ازش داشتم فقط
خدا ميدونه... اون روزا اسمش كلبه دوستان بود
شايد يه روز دوباره اينجا ... به هر حال فعلن |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 10:29 توسط YeBgham |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 |
|
RSS
|