![]() |
![]() |
|
| نقطه سر خط |
|
تو يکی از بروشورهای تبليغاتی انتخابات,يه متن ديدم که خيلی قشنگ بود و از زبون همه جامعه گفته شده بود. من هم اين دفعه سياسی می نويسم.لطفا همشو بخونيد و خودتون قضاوت کنيد چه خوب است که در کشور من دموکراسی اجرا شود.چون من احساس می کنم می توانم خودم را در روی کار آمدن حاکمان کشورم دخيل کنم.من می دانم دموکراسی يعنی چه؟! اين را بابايم بهم ياد داده است.بابای من واکسی است.او هم می گويد دموکراسی را دوست دارد.بابای من می گويد:دموکراسی چيز بسيار خوبی است.يکبار در خيابان يک آقای عجيبی با يک ماشيـــــن خيلی گنده رانندگی می کرد. بابام گفت:او يکی از نمايندگــــــانی است که دوره ی قبل به او رای داده است.بابام گــفت که او قول داده است که ديگر بابای من برای واکـــــس زدن مجبور نباشد کنار خيــابان بنشيند.آنروز ما از اينکه آدم به اين مهمی را ديديم خيلی خوشحال بوديم.بابام می گويد:يکبار خـــــواب ديده که نماينده مجلس بوده.خيلی به او خوش گذشته بود,چون به او يک عالمه پول و يک ماشين صـــفر داده بودند.تازه می گفت:صبـــح ها سر ســــفره برای ما به جـــــای نان و پنير,نان و مــــــربا و عسل و خامه و کرم کــــارامل و به جای چـــای, شيرکاکائو و قهوه و آب پرتقال خريده.من خيلی دوست داشتـــم که بابای من نماينده مجلس شود.امـــــا کسی به بابای من رای نمی دهد.چونکه او پول ندارد که تبليـــغ درست کند.البـــته من چند تا عـــکس از بابام نقاشی کردم که به جـــای تبليغ بزنه به ديوار,اما او می گفــــت که اينها خيـــلی کمه.تازه بابای من روزنامه هم ندارد.بابام گفته کــــه هر کس که بخواد نماينده مجلس بشه, بايد اسمش را توی روزنامه ها بنويسد.ولی بابای من هيچکس را نمی شناسد.آخـــه اون مــی گه:فقط بايد طرفدار خدا بود.اون می گه که نبايد طرفــدار گروههای سياسی بود.ولی من حرف او را قبول ندارم.خودم ديدم که هم آقـــای ريشو و هم آقای سيبيلو,هر دو مــی خواهند برای رضای خدا و به خاطر مردم به مجلس بروند.مامان گفته که هر کس به خاطر خدا کاری انجـــام دهد,خدا او را خيلـــی دوست دارد.تازه آقای سيبيلو گفتــــه بود که اگر به مجلس برود,قول می دهد که يه عالمه پارک درست کند.پارک خيــلی خوب است.مخصوصــــا شهر بازی. من يک بار شهر بازی را از پشت ميــــله های آن ديده ام.من بابايم را دوســـــت دارم ولی دلـــــم برای او می سوزد.چون هميشه سر سال بايد به مدرسه ها سر بزند تا اســــــم من و خواهر کوچکم را بنويسد. بچه های نماينده های مجلس را هر کجـــا که بخواهند زود می نويسند.من فکر می کنم که بايد در آينده هم نماينده مجلس بشوم تا بتوانم اسم بچـه هايم را هر کجا که خواست,بنويسم.ولی يک مشکلی که هســت اينه که,من هم مثل بابايم پول تبليـــــغ ندارم.به همين خاطر تصميم گرفتم که از امروز روزی يک نقاشـــی از خودم بکشم تا وقتی که خواستم نامزد نمايندگــــــی مجلس بشوم,به اندازه کافی از خودم عکس داشته باشم.راستی يک خبر خوشحالی:امروز بابام به خـــــاطر جشن تولد خواهـــرم,پولهايش را جمع کرده و يک مرغ خريده.قرار است که امشب مامان برای شام,مرغ درست کنه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:47 توسط YeBgham |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 مرداد 1387 |
|
RSS
|